حمد الله مستوفى قزوينى

295

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

يكى روز فيروز شد پُرشتاب * به سختى همىخواستى زو جواب نبى گفت : « امشب ز پرويز زار * به فرمان پورش برآمد دمار تو چندين چرا گشته‌اى پرشتاب * به سوى كه جويى ز پيشم جواب ؟ » به دو گفت فيروز : « هىهى سَخُن * نگر تا چه گويى ؟ يكى فكر كُن ! 6260 چو آگاه گردد شهنشاه از اين * به ايران بَرَد خاكِ يثرب زمين مخور با جهانى در اين زينهار * به گفتار در كارِ خود هوش دار ! » نبى گفت : « شاهى مرا ياور است * كه از جُمله شاهنشهان برتر است تو شَوْ هركجا خواهى اين بازگو * كه باكى ندارم از اين گفت‌وگو » به دو گفت فيروز : « من اين سخن * به باذان « 1 » بگويم در آن انجمن » 6265 نبى گشت دستور و گفتش چنين : * « بگو گر پذيرى ز من پاك دين گذارم به تو جُمله مُلك يمن * كه خواهد خداوند دادن به من ( 134 ) و گرنه برآرم ز مُلكت دمار * نيابى ز دستم به جان زينهار » از آن پس سزاوارشان هديه داد * فرستاده رو سوى باذان « 2 » نهاد به باذان « 3 » بگفتند : « كز شهريار « 3 » * خبر مىدهد بر بَدى آشكار 6270 چه گويى ، چه‌خواهى در اين كاركرد ؟ * از او جُست بايد به زودى نبرد » چنين گفت باذان : « 4 » « سخن را در است * اگر راست گفته‌ست پيغمبر است و گر از كژى گفت از اين در سخن * ببرّم بدين كين سرش را ز تن بمانيم تا چندگاهى دگر * مگر بر درستى رسد زين خبر » از آن پس خبر آمد از پيشگاه * كه : « خسرو شد از حكم شير و تباه 6275 بر ايرانزمين يافت شيرويه كام * وز اويست نزديك باذان پيام « 5 » كز آن نامور مرد تازى « 6 » نژاد * كه اندر رسالت زبان برگشاد مبادا كه جويى به بيهوده جنگ * ز فرمان من كُن به كارش درنگ »

--> ( 1 ) ( ب 6264 ) . در اصل : ب ؟ ؟ ؟ ادان . ( 2 ) ( ب 6268 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ ادان . ( 3 ) ( ب 6269 ) . در اصل : ب ؟ ؟ ؟ ادان . . . كر شهريار . ( 4 ) ( ب 6271 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ ادان . ( 5 ) ( ب 6275 ) . در اصل : نادان بيام . ( 6 ) ( ب 6276 ) . در اصل : مرد نارى .